شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان Logo
    • جستجوی پیشرفته
  • مهمان
    • ورود
    • عضویت
    • حالت شب
محمد Cover Image
User Image
برای پوشش جابجایی بکشید
محمد Profile Picture
محمد
  • جدول زمانی
  • گروه ها
  • دنبال شدگان
  • دنبال کنندگان
  • عکس
  • ویدیو
محمد profile picture
محمد
پیش 13 سال - ترجمه

خدایا من رو ببخش که...
خدایا من رو ببخش که همیشه ازت طلبکارم ...
چرا ؟!
نمیدونم شاید فکر میکنم : \" چون بهم لطف کردی و منو آفریدی ، مدیون من شدی ! \"
خدایا ببخش که همیشه به فکر معامله کردن با تو بودم : ... \" خدایا اگه فلان کارو واسم انجام بدی ... منم قول میدم که فلان و بهمان ... \"
خنده ام میگیره شاید هم گریه ، تو میدونی که نمیتونم سر قولم بمونم؛ ولی جوابم رو با محبتت دادی ... خدایا آخه چرا ؟
خدایا من دردونه ی مخلوقاتتم و شاید به همین خاطر ننر بار اومدم ...

خدایا من باهات کلی حرف دارم و تو هم همیشه برام وقت داشتی و داری
خدایا من فکر میکنم تو خیلی عاشقم بودی و هستی
تو هزاران نشونه برام فرستادی
تو اینقدر عاشقم بودی و هستی که شریف ترین انسانها رو برای رسوندن پیغامت برام انتخاب کردی و فرستادی ، و بهترینشون، همونی که از ابتدا به امین بودن معروف بود ...
خدایا تو خیلی بهم پوئن و امتیاز دادی، ولی من دارم می بازم
من دارم به خودم می بازم ...

باختی بزرگتر از این وجود داره که فقط وقتی سر و کله ام دور و برت پیدا میشه که دچار مشکلی شده باشم ؟
خدایا این دستهای منه
همونی که همیشه بطرفت درازه
و این هم سری که جلوی همه خم شده
ولی افسوس از یکبار طاعتِ با صداقت برای اطاعت
خدایا ... این منم ... اشرف مخلوقاتت ... جانشین تو بر روی زمین ...
همونی که وقتی منو آفریدی خودت رو احسن الخالقین نامیدی
خدایا من دارم به خودم می بازم
خدایا دستم رو بگیر ...
دست کسی رو که
امیدی به طاعت ناچیز و ریایی خودش نداره

پسند
نظر
اشتراک
avatar

عاطفه

1367811498
بسیار عااااااااالی
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

محمد

1367812490
ممنون عاطفه خانم. لطف دارين
2 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

مهدی کاظمی

1367815393
خدايا
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

محمد profile picture
محمد
پیش 13 سال - ترجمه

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد،

پسند
نظر
اشتراک
avatar

محمد

1367563920
ادامه:
مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!
2 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

مهدی کاظمی

1367567162
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

محمد

1367642959
داداش مهدي گل
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

محمد profile picture
محمد
پیش 13 سال - ترجمه

ماه من غصه چرا؟؟؟
آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشیدو در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند
ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی/ بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

زنده یاد قیصر امین پور

پسند
نظر
اشتراک
avatar

مهدی کاظمی

1367567191
مرسي داداش خيلي قشنگ بود...
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

ستاره

1367638401
به به ! چه قدر قشنگ بود. مرسی محمد.
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

محمد

1367642774
خواهش ميکنم دوستان خوبم. ممنون که وقت ميذارين و مطالب رو ميخونين
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

محمد profile picture
محمد
پیش 13 سال - ترجمه

چقدر دوست دارم خدا

دوست دارم خدا
هر جا برم تو با منی واسم مث جون وتنی
حرفاتو دلت که میگیره فقط حرفتو با من میزنی
هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا
فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما
چقدر دوست دارم خدا
من
چقدر دوست دارم خدا
وقتی که میرقصم تو باد وقتی که میخندم با برگ
وقتی که میشم غرق در احساس بی تکرار مرگ
وقتی که بارون میشی و بی چتر میباری به من
میفهمم از آرامشت حس خوشی داری به من
چقدر دوست دارم خدا
من
چقدر دوست دارم خدا
وقتی که میچینم تو رو مثل یه گندم یا یه سیب
همجنس آدم میشم و پر میشم از حسی عجیب
هر جا که هستم با.منی هر جا که باشی عاشقم
خوشحالم از این که واسه این هم صدایی لایقم
هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا
فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما
من چقدر دوست دارم خدا
من چقدر دوست دارم خدا

پسند
نظر
اشتراک
avatar

فاطمه

1366961525
خداجونممممممممممممم خیلی دوست دارم
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

مهدی کاظمی

1366969012
مرسي داداش
خيلي قشنگ بود ...
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

مهدی فهیمی

1366973533
دست گلت درد نکنه داش!
1 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

محمد profile picture
محمد
پیش 13 سال - ترجمه

روز زن و روز مادر پيشاپيش بر همه مادران و زنان ايران زمين مبارک

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با

خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی

را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با

بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

پسند
نظر
اشتراک
avatar

محمد

1366861500
برام جالب که بين دوستاني که لطف کردن و به اين تاپيک سر زدن، هيچکس تمايلي به نوشتن مطلبي نداشته.
البته سوء برداشت نشه. منظورم اينه که اين مطلب در وصف مادر هست. فرشته اي که با هيچکس و هيچ چيزي قابل قياس نيست. واقعا ارزش نوشتن يک جمله رو نداره؟
بازم ميگم دوستاي خوبم سوء برداشت نکنين چرا که به نظر من نوشتن در اين مورد ربطي به من که اين تاپيک رو پيشنهاد دادم نداره و اصلا بحث توجه يا عدم توجه به مطالب ارائه شده از جانب من (که البته کوچيک همه شما هستم) نيست. بلکه نشانه​اي است از احساس مخاطب در قبال مادر و مطلبي که درباه اش به اشتراک گذاشته شده.
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

محمد

1366861846
ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مث
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

avatar

محمد

1366861952
با چشم های خیس

می بینم از شکاف در،که تو آرام می روی

بغضی میان سینه صدا می کند تو را :

\" مادر ، بمان ، نرو \"

اما ...

تو می روی

باور نمی کنم که تو دستم رها کنی

آخر مگر شود که نمانی کنار من ؟

در عرش کبریا ، که هزاران فرشته هست

ای از تبار مهر خدا ، بر زمین بمان

آری تو گفته ای که رهایم نمی کنی

در گوشه گوشه این خانه مانده ای

آن خنده های ناب

آوای صبح دم

گرمای بودنت ،

وقتی پتو به روی من آرام می کشی

پاشویه ات ببرد ، داغ تب ز تن

لالایی ات که بخوابم دوباره باز

چادر نماز تو پهن ست پیش رو

تسبیح کوچکت ، که سزاوار هر دعاست

بعد از نماز صبح

آرام و بی صدا

بعد از خوراندن یک قاشق دوا

مشق رها شده ام را نوشته ای

خندیدنت ، که نفهمم غمت کجاست

آن اشک پر بها ، که به سجاده می چکید

جادوی آن کلام که صد بار گفته ای :

\" این نیز بگذرد \"

می ترسم از نرفتن این لحظه های تلخ

می سوزم از ندیدن یک بار دیگرت

بی تو چگونه بگذرد این روزگار من

باور نمی کنم که نباشی کنار من

عطر حضور تو در جان لحظه هاست

می بندم این نگاه مانده به در را دوباره باز

شاید که ...

می بینمت ، نگران باز مانده ای

دستت نهاده بر این شانه های خم

لبخند میزنی : \" این نیز بگذرد \"

آه ای خدای خوب

مادر روانه شد

والاتر از بهشت خودت آفریده ای ؟

می خواهمش برای آنکه نَهَم زیر پای او
0 · 0 · 0

حذف نظر

آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟

نمایش پست های بیشتر ...
    اطلاعات
  • 12 پست‌ها

  • آقا
  • 1356-04-11
درباره

کارم رو خيلي دوست دارم و براي خيلي مهم

    آلبوم ها 
    0
    دنبال شدگان 
    7
  • دینا لطفی
    امیر
    فاطمه
    ستاره
    مهدی کاظمی
    تبســـــــ
    مهدی فهیمی
    دنبال کنندگان 
    43
  • مقالات راب
    . .
    امیرخان
    ناهید(خانم
    A~J
    رامین
    حامد سليمي
    suodabeh
    شهیاد به
    گروه ها 
    5
  • خنیاگر عشق
    حضور و غیا
    عاشقانه ها
    غزل باران
    پشتيبانی

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

زبان - Language - اللغة
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

  • درباره
  • تماس با ما
  • بیشتر
    • حریم خصوصی
    • قوانین

غیر دوستانه

آیا مطمئن هستید که می خواهید بی علاقه باشید؟

گزارش این کاربر

مهم!

آیا مطمئن هستید که می خواهید این عضو را از خانواده خود جدا کنید؟

شما اشاره کردید Mohammader

عضو جدید با موفقیت به لیست خانواده شما اضافه شد!

نماد خود را برش دهید

avatar

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

  • صفحه نخست
  • درباره
  • تماس با ما
  • حریم خصوصی
  • قوانین
زبان - Language - اللغة
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

نظر با موفقیت گزارش شد

ارسال با موفقیت به جدول زمانی شما اضافه شد!

شما به حد مجاز خود رسیده اید 50000 دوستان!

خطای اندازه پرونده: پرونده از حد مجاز (92 MB) فراتر رفته و قابل آپلود نیست.

بارگیری پرونده امکان پذیر نیست: این نوع فایل پشتیبانی نمی شود.

ما برخی از محتوای بزرگسالان را بر روی تصویری که بارگذاری کرده اید تشخیص داده ایم ، بنابراین روند بارگذاری شما را رد کرده ایم.

ارسال پست در یک گروه

در یک صفحه به اشتراک بگذارید

به اشتراک گذاشتن در کاربر

پست شما ارسال شد ، ما مطالب شما را به زودی بررسی خواهیم کرد.

برای آپلود تصاویر ، فیلم ها و فایل های صوتی ، باید به اعضای حرفه ای ارتقا دهید. برای ارتقاء به مزایای بیشتر

ویرایش پیشنهاد

0%