فیسکوب ایرانیان - mahyar - اشکان
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


farlove.jpg
اشکان
مدت زمان عضویت: 6 سال و 8 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 50 دقيقه قبل


8482
نام کاربری: mahyar
نام واقعی: اشکان

نیلوفر 
نیلوفر

گاهی اوقات بعضی از رویاها اونقدر قشنگند که ادم همین که بهشون فکر کنه هم خوشحاله

گاهی اوقات تلاش معنایی نداره
چون جاده ای نیست برای رسیدن

پس تو موندن بهترین کاره..!

14

این مطلب را پسند کرده اند.

2

این مطلب را داغ کرده اند.

عاشقانه ها

ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺗـــــــﻨﮓ ﺗﺮ ﮐﻦ... ﺣﺴـــــــــﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﻫــــــــــﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭﺗﻮﺳﺖ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺗﻨﮕﺘﺮ ﮐﻦ.... ﺑـــﯽ ﻣﺮﺯ ﻣﯿــــــــﺨﻮﺍﻫﻤﺖ ....

30

این مطلب را پسند کرده اند.

6

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

خدافظ همگی . خوش و سلامت باشید.

2

این مطلب را پسند کرده اند.
عاشقانه ها 
عاشقانه ها

قله هايي که چندين بار فتح شوند،
تفريحگاه مردم مي شوند ...
مراقب دلت باش!

19

این مطلب را پسند کرده اند.

2

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

برو بچ من رفتم ادامه سربازیم .......تا دو سه ماه بعدبای.....خوش باشید

3

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
نیلوفر 
نیلوفر

בلـــَم گرفتــﮧ…
از همــﮧ ی بــی تفآوتــی هآ…
از همــﮧ فــَرآموشی هآ…
از هَمﮧ بــی اعتمــآدی هآ…
کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت…
“روزگــآر خوב رآ چگونــه مــی گــُذرآنید ؟

1

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
پاتوق پلاس 
پاتوق پلاس

این ...
بیشتر از هر زمانی خودم باشم
دیگر نه به دست آوردن را دارم نه هراس از دست دادن را
هر کس مرا میخواهد به خودم بخواهد
هوای خودم را کرده است
همین.... []

9

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

روزی دوستی از ملا نصرالدین پرسید : ملا تا به حال بفکر ازدواج افتاده ای؟
ملا در جوابش گفت : بله زمانی که جوان بودم بفکر ازدواج افتادم
دوستش پرسید : خب چی شد؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم ، که بسیار زیبا بود ، ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به چین رفتم : دختری دیدم بسیار تیز هوش و دانا ، ولی من ، او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم : و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین که خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود. ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او ، خودش هم دنبال همان چیزی میگشت که ، من می گشتم

هیچ کس کامل نیست

اینگونه نگاه کنیم
مرد را به عقلش ، نه به ثروتش
زن را به وفایش ، نه به جمالش
عاشق را به صبرش ، نه به ادعایش
مال را به برکت اش ، نه به مقدارش
خانه را به آرامشش ، نه به اندازه اش
اتومبیل را به کارائی اش ، نه به مدل اش
غذا را به کیفیت اش ، نه به کمییت اش
درس را به استادش ، نه به سخن اش
دانشمند را به علمش ، نه به مدرکش
مدیر را به عمل کردش ، نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش ، نه به تعداد کتاب هایش
شخص را به انسانیتش ، نه به ظاهرش
دل را به پاکی اش ، نه به صاحب اش
جسم را به سلامتی اش ، نه به لاغری اش
سخن را به عمق معنایش ، نه به گوینده اش

5

این مطلب را پسند کرده اند.

2

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

نسیـــم، دانــه از دوش مـورچــه انـداخت ...
مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت:
گــاهــی یــادم مـــی رود کــه، هستی ...
کـاش بیـشتـــر نسیــم بــوزد!

5

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

بهار هم نباشد ....
من ....
به مهربانی تو ....
همیشه از شکوفه لبریزم .

4

این مطلب را پسند کرده اند.
اشکان 
اشکان

موضوع انشا : خوش بختی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد …
پایان !!!

4

این مطلب را پسند کرده اند.
اشکان 
اشکان

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت !
پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ... گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !!!!!

6

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
اشکان 
اشکان

به مرحوم آیت الله العظمی بهجت(ره) گفتند:
کتابی درزمینه اخلاق معرفی کنید.
فرمودند:
لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی
"خدا می بیند"

4

این مطلب را پسند کرده اند.
اشکان 
اشکان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس
پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک
کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان
نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را
عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد
پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ
آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو
راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد
چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از
رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا اونمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان
در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا
همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم
شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن،
خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین
خوردن شما بشوم،

6

این مطلب را پسند کرده اند.

2

این مطلب را داغ کرده اند.

پیامک

هنوز برایت مینویسم.. درست شبیه پسرکی نابینا که هر روز برای ماهی قرمز مرده اش غذامیریزد...

5

این مطلب را پسند کرده اند.

دوستان

همه »

دوست شده ام

همه »

گروه‌ها

(12گروه)

آخرین بازدیدکنندگان

(7134دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

اشکان کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.