شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان Logo
    • جستجوی پیشرفته
  • مهمان
    • ورود
    • عضویت
    • حالت شب
reza Cover Image
User Image
برای پوشش جابجایی بکشید
reza Profile Picture
reza
  • جدول زمانی
  • گروه ها
  • دنبال شدگان
  • دنبال کنندگان
  • عکس
  • ویدیو
reza profile picture
reza
پیش 11 سال - ترجمه

5
خیلی بده ک عشقت جلو چشمت پر پر بشه و نتونی کاری بکنی علی دیگه واقعا نمیدونست چه کار کنه مها دیگه رفت رفت واسه همیشه همیشه و علی موند ی دل پاره پاره شده ک داشت چوب صداقتشو میخورد بعدا شنید ک مها پزشکی قبول شده خیلی خوشحال شد چون واقعا دوسش داشت بعد ی مدت ک کلا ناامید شد سخت ترین جمله عمرشو گفت و واسه مها دعا کرد دعاشون این بود ک ایشالا ک پسر خوب پیدا بشه ک مهاشو خوشبخت کنه ....... این داستان خیلی طولانی تر بود تقریبا دو سال طول کشید ولی نمیشد همشو نوشت چون خیلی از شماها شاید شخصیتاشو بشناسیدو بد میشه اینم نوشتم فقط فقط واسه دل علی ک هنوزم منتظر مهاشه ..... از طرف علی:دوست دارم عشق و روح من (این جمله ای بود ک ی روزی مها بع علی گفته بود هه)

پسند
نظر
اشتراک
نظرات توسط reza بسته شد.
reza profile picture
reza
پیش 11 سال - ترجمه

4
چون اینجا ی سریا اونو میشناسن نمیتونم بگم ک چی شد شرمندتونم ولی علی تازه فهمید اونقدری ک فک میکنه زرنگ نیستو هستن خیلیا ک بالا دستش میان داستان مریم دیگه تموم شد علی ازش حلالیت گرفتو کارشون به خوبی و خوشی تموم شد . دختر عموی زهرا هم تو همین سایت بود علی رفت بود ک از طریق اون از زهرا حلالیت بطلبه ولی از ادختر عموش شنید ک زهرا حتی تو اون مدتیم ک با علی بود نامزد داشته دیگه علی واقعا داشت دیوونه میشد از این همه دروغی ک شنیده بود نمیدونست چه کار کنه ترسیده بود ک شاید مهام فقط ی دروغ باشه خیلی میترسید علی روزی 100 تا صلوات واسه برگشتن مها نذر داشت بالاخره نذرش ادا شد . مها برگشته بود اره خودش بود یکی دو هفته قبل کنکورش گفته بود ک به خاطر درسو اینا باباش نمیذاشت ک بیاد نت عیم اینقدر دوسش داشت ک بهش خرده نگیره همه چی خوب خوب بود هردوشون اینقدر همو دوس داشتن ک بهترین روزای عمرشون سپری کنن تا اینکه علی رفت دانشگاه و تا دو هفته بعد بیاد علی ک اومد دیگه خبری از مها نبود هر شب منتظرش بود بهش پیام میداد بازم خبری ازش نشد علی فک میکرد ک بازم مهارو از دست داده تا اینکه اون روز بد از راه رسید علی ی روز مث همه روزا رفت ک ببینه مها هست یا نه ی پیام از طرف مها داشت از خوشحالی داشت بال میاورد پیامو خوند توش نوشته بود علی بابام تصادف کرده رفته تو کما براش دعا کن بعد اون همه کار شده بود دعا و نذر و نیاز به هرکی ک میتونست رو انداخت تا دعا کننن بعد ی مدت مها اومد گفت ک باباش بهوش اومده بازم دوباره خوشیشون از نو گرفته شد شاد و سرحال بودن هردو علی رفت دانشگاه تا دو هفته دیگه ولی همه زندگیشو اینجا گذاشته بود وقتی ک برگشت بازم ی خبر بد دیگه پدر مها مرده بود و اون دختر داشت جلو چشم علی پر پر میشد

پسند
نظر
اشتراک
نظرات توسط reza بسته شد.
reza profile picture
reza
پیش 11 سال - ترجمه

بخش 3
اونجایی بودیم ک مها به علی پیام داده بود ک فردا میاد تا باهاش حرف بزنه ولی اصلا خبری نشد و علی حالش بهم ریخت علی فک میکرد ک کار زهراستو اون میخواد حرصشو در بیاره واسه همین از دست اون عصبی بود ولی کار اون نبود اون واقعا خود مها بود بگذریم علی همزمان هم با مریمم دوست بود کم کم ارتباطشو با زهرا کمتر کرد ولی اون زهرا دیوانه وار علی رو دوست داشت علیم چون میدونست ک این دوستی فایده ای نداره نخواست بیشتر ادامش بده ولی از ی طرفیم زهرا رو هم دوست داشتو دلش واسش میسوخت ارتباط علی با مریم بیشتر رابطشون خیلی خوب شده بود همه چیزو هم میدونستنو باهم در دل میکردن بیرون میرفتن باهم تا ک مریم بعد چند مدت به علی گفت ک میخوام ارتباطمونو کمتر کنیم من دیگه موقع ازدواجمه نباس زیاد بهت وابسته باشم علی واقعا از دستش عصبانی شده بود چون خیلی بهش وابسته بود از صبح زود تا اخر شب باهم در ارتباط بودن دوستی علی و مریم هم تموم شد و علی داغون شده بود چون خیلی به مریم وابسته بودش حتی تونست تا حدی مها رو هم فراموش کنه بعد اینکه رفت علی تصمیم گرفت باز به سراغ زهرا بره ولی زهرا بهش گفت ک نامزد کرده و نمیتونه باهاش باشه زهرا واقعا علیو دوست داشت علی فکر کرد الکی میگه ولی با اصرارای زهرا دیگه بیخیالش شدو بهش کاری نداشت علی بعدش دیگه در به در دنبال مها بود یه سالی میشد ک مها رفته بود علی سعی کرد ک تو این مدت کاراشو درست کنه و اصلاح کنه خودشو تا خدا مهارو بهش ببخشه واسه همینم ک شده به هر قیمتی ک شده ی اطلاعاتی از مریمو زهرا پیدا کرد از طریق دوستاشون ی پسری اینجا با مریم دوست بود علی از طریق اون خواست امارو مریم در بیاره تا ازش حلالیت بطلبه ولی ی چیزیایی شنید ک داشت شاخ در میاورد تازه حالیش شد ک دست بالا دست زیاد

پسند
نظر
اشتراک
نظرات توسط reza بسته شد.
reza profile picture
reza
پیش 11 سال - ترجمه

بخش 2
پسره با دختره اشنا شد اینجا اسمشو میزاریم زهرا اسم پسره رو میزاریم علی اون دختریم ک دوسش داشت مها .ببخشید ک دیر گفتم ولی حرف دلمه ی نویسنده نیستم ک بخوام کنار هم بزارمشون علی سعی کرد با حرفای عاشقانه زهرا رو به خودش وابسته کنه میخواست خودشو محک بزنه اونم با بازی با دل ی دختر پاک خودشم نمیفهمید داره چه کار میکنه علی هرشب با زهرا چت میکردو با پیامای احساسی به زهرا نزدیکتر میشد زهرا اولش روی خوش نشون نمیداد ولی علی کارشو ادامه داد علی باید برای چند روز میرفت مشهد اونجا بود ک فهمید زهرا چقد دوسش داره علیم از این فرصت استفاده میکردو همش حرص زهرا رو در میاورد از مها براش گفته بود زهرا دیگه تقریبا از مها بدش اومده بود ولی بازم از اون براش میگفت .علی تو این بین با ی دختر دیگه هم ارتباط داشت ولی ن درحد دوس داشتنو اینا ی دوستی معمولی اسمش مریم بود بر خلاف زهرا و مها علی شماره اونو داشت رابطشون ولی خیلی معمولی بود . ی روز یکی به علی پیام داد بعد چند تا پیام بهش گفته بود ک مهاست علی قلبش داشت از سینش در میومد اولش فک کرده بود ک زهراست ولی حتی اگه ی درصدم اون نبوده باشه نمیتونست ریسک کنه مها گفت ک الان نمیتونه بیاد فردا صب میاد علی اون شبو به هر شکلی ک شده به صب رسوند فرداش از صب تا ظهر پای نت بود تا مها بیاد هرچی ک بیشتر وقت میگذشت علی حالش بد تر میشد داشت داغون میشد وقتی ک از اتاق رفت رنگش ب حدی پریده بود ک مادرش فک کرد مریض شده ولی علی اصلا تو حال خودش نبود واقعا خیلی سخت بود اون روزا دیگه نمیتونم ادمه بدم ........... تا قسمت بعد ببخشید ک سرتونو در میارم

پسند
نظر
اشتراک
نظرات توسط reza بسته شد.
reza profile picture
reza
پیش 11 سال - ترجمه

به نام خدا
عشق مجازی...
تو یکی از این شبکه های مجازی پسر به هرکی ک میدی پی ام میداد تا به قول خودش مخشو بزنه کارشم خوب انجام میداد بعد چند وقت تصمیم گرفت ک به اونایی ک تازه عضو میشن پیام بده و مخ اونارو بزن از راه خنده و شوخیم وارد میشد ی دختری اومد تازه 8 دقیق بود ک عضو شده بود پسر بهش پیام میده دقیقا شب دربی بود همون دربی ک استقلال یک هیچ جلو بودو بعد پسرپولیس برد عالیشا گل زد قبل دربی بهش پیام داده بود دختر پرسپولیس بود بعد دربیم باز باهم حرف زدن دختر واس پسر کری میخوند میخندیدن هردوشون خیلی خوشحال بودن .پسره بهش گفت میخوام باهات دوست بشم قبوله ؟؟؟؟ دختره گفت ک اگه قبول نکنم دیگه باهام حرف نمیزنی پسر گفت ک حرف میزنم شایدم بهتر بشم باهات دختر گفت ک پس باهات دوست نمیشم هردوخندیدن شبا کاراشون شده بود پیام دادن بهم بعد ی مدت به شدت بهم علاقه مند شدن و ی شب بدون هم نمیتونستن باشن قرارشونم هر شب ساعت 12 بود به قول دختر 12 ساعت عاشقی بود . دختر تو سال کنکورش بود .پسر ی شب به سرش زد ک بفهمه دختری ک ادعا میکنه عاشقشه چقد دوسش داره ی خریتی کرد بهش گفت ک حجم اینترنتش تموم میشه تا امشب دیگه تا دو هفته نمیتونه بیاد دختر بغض کرده بود پسرم با اینکه میدونست الکی میگه ولی بازم بغض داشت خفش میکرد هردوشون اون شب خیلی گریه کردن اون شب تموم شب بعد از اون پسر هر شب ساعت 12 میومد تا شاید دخترو پیدا کنه ولی بازم خبری ازش نشد دختر رفت ک رفت و این پسر بود ک بزرگترین اشتابه عمرشو انجام داده بود پسر واقعا دوسش داشت همه ی این مدتو اینجا منتظرش بود ولی نیومد ک نیومد بعد ی مدت پسر با ی دختره دیگه اشنا شد .... بقیه داستان تو متن بعدی واستون میزارم داستان کاملا واقعیه تو همین سایت اتفاق افتاده

پسند
نظر
اشتراک
نظرات توسط reza بسته شد.
نمایش پست های بیشتر ...
    اطلاعات
  • 260 پست‌ها

  • آقا
    آلبوم ها 
    0
    دنبال شدگان 
    277
  • آيلين
    بهاره مفدم
    مهسا
    amene zvr
    ارزو
    anahita
    نسیم آقاعل
    یسنا
    روژان
    دنبال کنندگان 
    53
  • Halima Moh
    جعفر البری
    مریم
    A B
    هانیه زارع
    علی
    محمد حسام
    محمدرضا
    احمد
    گروه ها 
    16
  • پشتيبانی
    مخاطب خاص
    عاشقانه ها
    کلبه تنهای
    آبی دلان
    سر خوش ها
    خندک
    هنر آشپزی
    خیریه نیکو

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

زبان - Language - اللغة
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

  • درباره
  • تماس با ما
  • بیشتر
    • حریم خصوصی
    • قوانین

غیر دوستانه

آیا مطمئن هستید که می خواهید بی علاقه باشید؟

گزارش این کاربر

مهم!

آیا مطمئن هستید که می خواهید این عضو را از خانواده خود جدا کنید؟

شما اشاره کردید Isco

عضو جدید با موفقیت به لیست خانواده شما اضافه شد!

نماد خود را برش دهید

avatar

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

  • صفحه نخست
  • درباره
  • تماس با ما
  • حریم خصوصی
  • قوانین
زبان - Language - اللغة
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

نظر با موفقیت گزارش شد

ارسال با موفقیت به جدول زمانی شما اضافه شد!

شما به حد مجاز خود رسیده اید 50000 دوستان!

خطای اندازه پرونده: پرونده از حد مجاز (92 MB) فراتر رفته و قابل آپلود نیست.

بارگیری پرونده امکان پذیر نیست: این نوع فایل پشتیبانی نمی شود.

ما برخی از محتوای بزرگسالان را بر روی تصویری که بارگذاری کرده اید تشخیص داده ایم ، بنابراین روند بارگذاری شما را رد کرده ایم.

ارسال پست در یک گروه

در یک صفحه به اشتراک بگذارید

به اشتراک گذاشتن در کاربر

پست شما ارسال شد ، ما مطالب شما را به زودی بررسی خواهیم کرد.

برای آپلود تصاویر ، فیلم ها و فایل های صوتی ، باید به اعضای حرفه ای ارتقا دهید. برای ارتقاء به مزایای بیشتر

ویرایش پیشنهاد

0%