شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان Logo
    • Advanced Search
  • Guest
    • Login
    • Register
    • Night mode
مهدی مدنی پور Cover Image
User Image
Drag to reposition cover
مهدی مدنی پور Profile Picture
مهدی مدنی پور
  • Timeline
  • Groups
  • Following
  • Followers
  • Photos
  • Videos
مهدی مدنی پور profile picture
مهدی مدنی پور
13 years ago - Translate

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت :خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .



پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد. پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی گفت:

خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

خدا جواب داد :بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی .

Like
Comment
Share
avatar

مهدی مدنی پور

1373009905
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن
2 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

ادریس موحدی

1373031180
بسیار زیبا
کم پیدایید جناب مدنی پور؟!
1 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

مهدی مدنی پور

1373032481
ممنون ادریس جان
والا این قدر گرفتاری زیاد است که آدم حل میکنه باید به کدوم اول برسه . همین که یه سر هر مدت یه بار میام میبینمتون خودش سعادتیه برای ما
0 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

مهدی مدنی پور profile picture
مهدی مدنی پور
13 years ago - Translate

همین1 ساعت پیش یک برادر افغان اومد توی مغازه گوشیش رو تعمییر کنه خلاصه گوشی رو گذاشت برای شنبه و توی رفتن گفت یه شارژر سوزنی نوکیا بدید . ما هم دست کردیم . با کارتن شارژر بهشون دادیم . روی کارتن یک برچسب تبلیغاتی بود یک خانمه دست کلید قشنگی دستش بود . درب کارتن رو باز کرد شارژر رو ببینه شارژر رو خلاصه در آورد . دیدم داره کارتن شارژر رو می تکونه میگم چیکار میکنی میگه این کارتن خالیه گفتم مگه باید به جز شارژر چی توش باشه . میگه این دست کلیدی روش چاپ کرده باید توش باشه خلاصه نزدیک 5 دقیقه برای یک شارژر وقت ما رو گرفت گفتیم فایده نداره جوابی باید داد به این بشر ، گفتم آقا چرا گیر دادی این تصویر تبلیغاتی است دست کلید نداره دیدم باز گیر داد گفتم ببین اگر قرار باشه این دست کلید توی شارژر باشه پس لابد باید خود خانم و شماره تلفن و سند منزل و شناسنامه خانم هم توش باشه !!! دیدم آقا شارژر رو گرفت رفت فقط فهمیدم این رو که گفتم تو فکر رفت بنده خدا حرف براش نیومد ! با چه آدمایی سر کار داریم ها والااااا... نکته : این اتفاق افتاده مثل اینکه باعث دلخوری یکی از کاربران شد ولی اصلا قصد توهین نیست مطمئنن هر شخص فارسی زبانی هم بود مشتری بنده توی مطلب به کار میرفت چون اتفاق واقعی است نه جک و داستان و لطیفه ، و آن آدم هایی بی شخصیت هستند که از این اتفاقات واقعی حتی به خودشون اجازه میدند ذهنیتی در سر درست کنند برای دیدن مطلب شباهت باجک و یا ساختن جک از مطلب واقعی !!! برا این افراد متاسفیم .

Like
Comment
Share
Comments are disabled by مهدی مدنی پور
مهدی مدنی پور profile picture
مهدی مدنی پور
13 years ago - Translate

داستان کوتاه عزرائیل تاکسی سوار!
مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه… راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟
راننده تا این و می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

Like
Comment
Share
avatar

مهدی کاظمی

1368821903
بچه ها یاد بگیرین
1 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

عاطفه

1368847626
2 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

صمد دعائی آقداش

1368851313
بله این داستان دو سه سال پیش در شهر مقدس مشهد اتفاق افتاده
2 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

مهدی مدنی پور profile picture
مهدی مدنی پور
13 years ago - Translate

داستان کوتاه پیرمرد و پیرزن عاشق
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم
و حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
………ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام‎…!

Like
Comment
Share
avatar

مهدی کاظمی

1368822050
0 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

مهدی مدنی پور

1368867134
جناب کاظمی این گریه بهت نمیاد .
1 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

avatar

مهدی کاظمی

1368888353
این خوبه
0 · 0 · 0

Delete Comment

Are you sure that you want to delete this comment ?

مهدی مدنی پور profile picture
مهدی مدنی پور
13 years ago - Translate

داستان کوتاه قدرت مهر پدر
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو می توانی مرا بزنی یا من تورا؟
پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
… پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی.

Like
Comment
Share
Load more posts
    Info
  • 40 posts

  • Male
About

اهل استان فارس هستم . بخاطر مسائل کاری خود ساکن بوشهر هستم در حال حاضر ، تعمیرات تخصصی موبایل رو انجام میدهم ، و در کنار آن به طراحی های گرافیک به صورت کاملا حرفه ای و اختصاصی می پردازم . زمان زیادی نیست با فیسکوب آشنا و عضو شده ام . صرفا جهت فعالیت در همکاری و کمک در کارهای گرافیست سایت ، در خدمتتان هستم . اگر از پروفایل شخصی من خوشتان آمد . به پروفایل لایک دهید .

    Albums 
    0
    Following 
    13
  • نازی
    عسل
    مژده ابراه
    رضوي
    امیر
    yazdan
    برگریزان
    عاطفه
    مریم
    Followers 
    32
  • A B
    . .
    علی
    Wolf اسمم
    پلاک ها
    سعید مصطفو
    حامد سليمي
    Mohsen sol
    hamed azam
    Groups 
    3
  • داستان کوت
    حرفای ناگف
    پشتيبانی

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

Language
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

  • About
  • Contact Us
  • More
    • Privacy Policy
    • Terms of Use

Unfriend

Are you sure you want to unfriend?

Report this User

Important!

Are you sure that you want to remove this member from your family?

You have poked Mehditel

New member was successfully added to your family list!

Crop your avatar

avatar

© 2026 شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان

  • Home
  • About
  • Contact Us
  • Privacy Policy
  • Terms of Use
Language
  • Persian
  • English
  • Arabic
  • Dutch
  • French
  • German
  • Italian
  • Portuguese
  • Russian
  • Spanish
  • Turkish

Comment reported successfully.

Post was successfully added to your timeline!

You have reached your limit of 50000 friends!

File size error: The file exceeds allowed the limit (92 MB) and can not be uploaded.

Unable to upload a file: This file type is not supported.

We have detected some adult content on the image you uploaded, therefore we have declined your upload process.

Share post on a group

Share to a page

Share to user

Your post was submitted, we will review your content soon.

To upload images, videos, and audio files, you have to upgrade to pro member. Upgrade To Pro

Edit Offer

0%