داستان کوتاه پیرمرد و پیرزن عاشق
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم
و حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
………ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام…!
مهدی کاظمی
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
مهدی مدنی پور
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
مهدی کاظمی
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟