مادرم می بافت قالی تار و پود
هر چه بود بی منت و غمخوار بود
همچنان که تب سراغ ما گرفت
سر به بالینم نهاد خیلی زود
نفع خود را بر زیان ما نخواست
می گذشت از آرزوها نفع و سود
چون غبار خستگی بر ما نشست
با نوازشهای گرمش می زدود
... شب چو لالایی برای ما خواند
بعدِ خوابِ ما خودش می آسود
زندگی اش بچه ها بودند نه دنیا و مال
ریخت بر پای ما بود و نبود
او به من آموخت با تار(و پود)هم میتوان زندگی کرد و من اکنون با گیتار زندگی میکنم
رکسانا
Verwijder reactie
Weet je zeker dat je deze reactie wil verwijderen?
کامیار
Verwijder reactie
Weet je zeker dat je deze reactie wil verwijderen?