فیسکوب ایرانیان - dareush - داریوش 
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


photo_2018-02-23_22-39-03.jpg photo_2018-02-20_22-24-16.jpg photo_2018-02-17_01-53-59.jpg photo_2018-02-10_21-47-48.jpg
داریوش
مدت زمان عضویت: 3 سال و 4 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 45 دقيقه قبل


48204
نام کاربری: dareush
نام واقعی: داریوش

داریوش 
داریوش

عشق یعنی عطش روضه لبهای حسین
عشق یعنی مدداز فیض نفس های حسین
عشق یعنی که همین پرچم مشکی وعلم
چایی روضه و این بضم غم افزای حسین
عشق یعنی که حسینی شدن وجان دادن
مردن ازشوق روی خاک کف پای حسین
عشق یعنی که اگرهست نفس خرج کنی
هرشب جمعه کنار حرم و مرقدزیبای حسین
عشق یعنی حسینی شدن وجان دادن
مردن از شوق روی خاک کف پای حسین
عشق یعنی عطش وسوختن وآب شدن طلب آب حیاط روی دریای حسین
عشق یعنی عطش وروضه لبهای حسین
عشق یعنی مددازفیض نفسهای حسین <ع>.
التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

74

این مطلب را پسند کرده اند.

5

این مطلب را داغ کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

1

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست
داریوش 
داریوش

آهن و فولاد از یک کوره می‌آیند برون
آن یکی شمشیر گردد، دیگری نعل خر است
گر ببینی ناکسان بالا نشینند، صبر کن!
روی دریا کف نشیند، قعر دریا گوهر است!

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

2

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام
تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام
کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند
بیشتر از فصلها در فصل گل باشد ز کام
فسق پیش من زطاعات ریایی بهترست
استخوان صد پیرهن باشد به از مغز حرام
تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری
خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت بام
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هرکوته اندیشی که از خصم انتقام
می توان آسان گسستن دامهای سست را
دل مخور گر کار دنیای تو باشد بی نظام
سالکی کز نور وحدت صیقلی شد دیده اش
می کند چون کعبه هر سنگ نشان را احترام
عالم روشن به چشم خویش می سازد سیاه
چون عقیق از سادگی هرکس کند تحصیل نام
از گرانسنگی پرستاران مودب می شوند
سجده پیش بت برهمن می کند جای سلام
چشم بد را ناتمامیهاست نیل چشم زخم
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
از طوع پیش خسان مگشا لب خواهش که نیست
تا لب گور این جراحت را امید التیام
اره با آهن دلی با نخل بارآور نکرد
انچه با عزلت گزینان می کند سین سلام
نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام
می شود کام سخنورتر ز شعر آبدار
سبز سازد تیغ اگراز آب خود صائب نیام

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

1

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

1

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

در بندها بس بنديان , انسان به انسان ديده ام
از حُكمبر تا حكمران , حيوان به حيوان ديده ام

در مكر او در فكر اين , در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان , شيطان به شيطان ديده ام

ديدى اگر بى خانمان , از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان دربان به دربان ديده ام

اى روزگار دلشكن , هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان , دندان به دندان ديده ام

از خود رجز خوانى مكن , تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان , رسمان به رسمان ديده ام

شرح ستم بس خوانده ام , آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان , دامان به دامان ديده ام

از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام

ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام

چكش به فرق من مزن اى صبر فولادين من
من ضربت پتك زمان , سندان به سندان ديده ام

معيني كرمانشاهي

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

2

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

بيان درد مكن ، جز براي صاحبدرد
من اهل دردم و، دانم دواي صاحبدرد

ز يادگار خوش خويشتن مگو ايدوست
بمحفلي ، كه شدي آشناي صاحبدرد

كنون كه هر كس اسير هواي نفسانيست
كسي چگونه شناسد ، بهاي صاحبدرد

بكوي دلشدگان رو ، چو حاجتي داري
كه مستجاب تر آيد دواي صاحبدرد

مخواه از ني دلسوخته سرود اميد
ز سينه ، خسته بر آيد صداي صاحبدرد

مقام درد ببين ، با هنر بخوانندش
كسي كه خوب در آرد ، اداي صاحبدرد

هزار تجربه كرديم ، غير درد نبود
بدرد خانه گيتي ، شفاي صاحبدرد

طلاي رنگ مرا بين و اعتبار مرا
كه با خبر شوي از كيمياي صاحبدرد

از آن اميد بدرمان درد ها دارم
كه چرخ پر بود از واي واي صاحبدرد

معینی کرمانشاهی

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

2

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهی

معینی کرمانشاهیروحش شاد

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

3

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

2

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

1

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

خوشبختی نتیجه‌ی سه چیز است: تجربه‌ی دیروز، استفاده‌ی امروز و امید به فردا.
اما متاسفانه اغلب انسان‌ها با سه چیز دیگر زندگی می‌کنند: حسرت دیروز، اتلاف امروز، و ترس از فردا

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

3

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

2

این مطلب را پسند کرده اند.
داریوش 
داریوش

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل/به کلافی بفروشیم وخریداری نیست

6

این مطلب را پسند کرده اند.

دوستان

همه »

دوست شده ام

همه »

گروه‌ها

(11گروه)

آخرین بازدیدکنندگان

(39931دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

داریوش کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.