هر گاه که این دل هوای تو را دارد و پا میکوبد ساعتها مینشینم و از تو برایش میگویم، آنقدر عمیق و زیبا به تصویر میکشمت که آهسته آهسته دست از بیتابی بر میدارد، در کنارم آرام میگیرد و چشم به خیال شیرین تو میدوزد... میگویم و میگویم
از سرّ درون نگاهت که مرا مجذوب نه، بلکه محسور کرد...
از افسونگری صدایت که این روح خسته را به رقص سماعی چرخاند و چرخاند...
از راز لبهایت که خلسه شیرین بوسیده شدن را نشانم داد...
میگویم اگر باشی روح و جانم ديگر زمینی نمیماند، بوی غم نمیدهد، رنگش خاکستری نیست، نگاهش ابری نیست...
میگویم ای دل اگر او باشد حال تو خوش است حال ما خوش است..
شده است گاهی بی دلیل دلت بگیرد؟
بی دلیل سکوت کنی؟
بی دلیل بهانه بگیری؟
بی دلیل نیست...
چشمهایت را ببند برگرد به عقب، خیلی عقبتر
به یاد بیاورش
چشمهایش را
صدایش را
جانم گفتنهایش
گرمای دستانش
ناز کردن و ناز خریدنش
به یاد بیاور که با او هیچ بی دلیلی وجود نداشت...
به یاد بیاور چگونه حال بد دلت در اوج با بوسه ای، با جمله "من همیشه هستم"ی، با نگاهی آرام میگرفت...
به یاد بیاور امیدت رفت، جانت رفت، حال خوش دلت رفت...
به یاد بیاور و با دلیل دلتنگی کن.