شمس لنگرودی در یکی از معدود شعرهایش سرود:

عمر
استخوان شکسته‌ی در گلو مانده بود
زیبا نبود زندگی، تو زیبا کردی
و من دیدم مرگ را
که بر نک پا به تاریکی می‌گریخت
موشی کور، ژنده
با تله موشی
دنبالش.

نمی‌فهمید رفقا!
تا به روشنی نفس کسی زندگی را از سر نگرفته باشید، نمی‌فهمید این شعر را.
Fateme

Respect!

Respect!

احساساتم را براے تو بہ حراج میگذارم فقط براے تو
بہ هر قیمتے ڪہ تو بخواهے،
بہ قیمت یڪ بوسہ،
یڪ آغوش!
یڪ نوازش!
و حتے یڪ نگاہ
هرچہ بپردازدے باز من سود ڪردہ ام،
زیرا؛ «تو»گرانبهاترین حسّ دنیاے منے.
#m
http://up.gapstar.ir/up/online....-92/Pictures/gapstar

Respect!

....

image
Respect!

Respect!
About

آنگاه که تنها شدی...
و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی
بر من تکیه نما.
(نمل /79)