10 years ago - Translate

من، آلکسی و هدیه شب عید 3
هر دو زندگی در آن محله فقیر نشین را چیزی عادی و موقتی میدانیم و درحرفهایمان با ناز و نخوتی بخصوص خود را از محله جدا دانسته و به اندازه دلخوریمان از شرایط، از دستهای پنهانی که ما را به این روز انداخته انتقاد میکنیم.تا وقتیکه من باآلکسی آشنا نشده بودم، زیاد اهمیتی به سر ووضع و لباسم نمیدادم.تن به فقری که دچارش بودم داده و تمام توجهم را معطوف به چرخیدن چرخ زندگی کرده بودم.اما بعد از آشنائی باآلکسی موضوع فرق میکرد و مسئله آبروی یک مملکت درمیان بود!هر وقت او را در کوچه یا خیابان میدیدم، ارتش سرخ و رژه های پر اُبهتش را در میدان بزرگ جلوی کاخ کرملین حس میکردم.حتم دارم او هم با دیدن من به یاد عظمت جشنهای ملی ما میافتاد.هر وقت هم میخواستم با موهای ژولیده و ریش نتراشیده بیرون بروم، مینا جلویم را میگرفت و با تذکر کلمه\" زشت \"بودن، حضورآلکسی را در محله به یادم می آورد.

Like