دختری می‌گفت :
داشتم حسودی می‌کردم به زن و مردی که دست هم را
گرفته بودند و توی پیاده رو قدم می‌زدند
و چه عاشقانه هم بود ،
که یک لحظه مرد برگشت و نگاهی انداخت توی چشمانم
و چشمکی هم رویش ،
حیف آن حسودی کردنم

پسند