فیسکوب ایرانیان - mmp63 - محمد محمدپور 
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


محمد محمدپور
مدت زمان عضویت: 2 سال و 6 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبل


4743
نام کاربری: mmp63
نام واقعی: محمد محمدپور

محمد محمدپور 
محمد محمدپور

عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ...

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ...

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادل

2

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

یک امروز رامهمان من باش
خانه ای ندارم
همه جای این شهر خاموش خانه من است
تو را خواهم برد به کافه ای
چای یا قهوه
هر دو هم داغ است هم تلخ
انتخابش با تو
من همان همیشگی با قندانی خالی و
چایی که همیشه غرق در فکر تو
سرد نوشیدم
آن طرف کافه خالیست
جایی برای دوباره ما شدن
میز کوچیکی چشمهایم را قفل کرده
آنجا میز ماست
کوچک است اما میخواهم
تمام شعرهای نگفته ام را یکجا بگویم
میخواهم بودنت را تضمین کنی
این دل دگر توان دوری ندارد
دستهایت را بر روی قلبم بگذار
چشمهایت را ببند حس خواهی کرد
وقتی هستی او هم ذوق و شوقی دارد
نبودنت ریشه هایم را خشک کرده
بودنت ریشه هایم را سبز خواهد کرد

6

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

آرزویم این است
که این ماه جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال

امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هایمان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانیست

جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ ها جورِ دیگری با هم
زندگی‌‌ ها جورِ دیگری باشند

آرزویم این است
یک روز حال من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
” دوستت دارم ”

5

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

آهای تو ..
وقتی دلبر داری..
باس از بقیه دل برداری..

5

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

آدم

بهتره تو فاضلاب باشه

تا با هرکی تو فاز لاو باشه

6

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

تنهــــــــــــــــــــــــــــــایی

میدونی یَعـــــــــ ــ ــــ ـــنی چیــــــــــــ ؟؟ ؟؟؟؟؟

یعنیــــــ وقتی رفتی لباس بخریـــــ

به فروشَــــــــــــــــــــــــنده بگی

.....بهم میاد.....

3

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

از قدیم گفتن واسه یکی بمیر که برات تب کنه...

چه پر توقع بودن!!!

میمیرم برات ...خدا نکنه تو تب کنی...

2

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد

اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود

اگر دبیر دینی بودم می دانستم که بعد از خدا تو را می پرستم

اگر دبیر جغرافی بودم می دانستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش گرم تو است و

اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم


عاشقتم

2

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺩﺭﻓﻬﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ
ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ
ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻣﺪﺭﺳﻪ..ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ..ﮐﺎﺭ
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ
ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ

3

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

نتونه به هیچکی اعتماد کنه…

هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

آخرش برسه به یه بن بست …

تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

به اون هم نمی تونه بگه…

خبری از آسمون هم ندیده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده

تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!

2

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

گاهی در دیوانگــی .. خود را رخ در رخ به اینه معرفی میڪًـنم
و در سڪًـوتی مضحڪً ..منتظر پاسخی میشوم تا بگوید ما تنها نیستیم
تنهایی من همان تاوان روزهاے خاڪًـسترے به ظاهر مستانه ام بود
ڪًـه در زیر سایه عادلانه ترین حڪًـمت خداوند
برق چشمان ذوق زده ام با دیدن تصاویر متحرڪً شهر ..سرنوشت تنهاییم را امضا ڪًـرد
و عبور زمان حادثه هاے تلخی را برایم رقم زد
و اینچنین شد ڪًـه تبعید شدم به چهاردیواریِ خانه سردے
ڪًـه همیشه آرزویم ندیدن طلوع فردایش بود
جسم و روحم درحصارے که سرنوشت بازیگر آن بود زنجیرشد
روز و شبهایم با قدم زدن هاے بیهوده و پڪً هاے مڪًـرر به گذشت
آرے ڪًـلید شهرفرنگ آن پیرمردِ زحمت ڪًـش در این تنهایی فقط سهم من بود
ساعت هاے تنفس و دیدار با ادمهاے شهرفرنگی ڪًـه
در شگفتی.. چشمانم راڪًـور ڪًـرده بودند. در هم می امیخت
و این مجازے همان شهر فرنگِ بود ڪًـه با روشن ڪًـردنش
آدمهاے زنده را پشت مانیتور واهی میدیدم
وبا خاموش ڪًـردنش..به رفت و آمد این دیدار پایان میدادم
و باز من میماندم و اتاقی ڪًـه حڪًـم همان را داشت

2

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

چند صباحیست وقتی روبان موضوعی رابا قیچی ذهنم افتتاح میڪًـنمــ
بعد از نگارش چند سطری.....

مفهموم نوشته هایم را درڪً نمیڪًـنم
و بی دلیل در وجود من غریبگــــی میڪًـنند....

دوستــــــ دارمــــ بندے به پایشان ببندمــــــ.....
و سرجاے دلخواهےڪًـه میخواهمـــ قراربگیرند
اصلا از این نافرمانـــی دوست دارم طنابی به گردنشان بیاندازم
و خود مشترے به دار اویختنشان باشمـــــــــ.....
اما در عجبمـــ که چرا احساس خفگی راخودمـــ تجربه میڪًـنم

انگار این سازندگان حقیقت پشت نقاب تمرڪًـزم پنهان شده اند
ودست وذهنم رابه نوعی به بیمارے الزایمر محڪًـوم میڪًـنند
فریاد تعرضشان فضاے محیط اطرافم را مملو از شڪًـایتی دلگیرمیڪًـنند

ومن ناتوان تر ازهمیشه ........
اینست حقیقت نویسی امروزو شاید دیگرهر روز مـــن
نگاهمـــــ به همه چیز اندوهگینستــــ
واژه هاے زمینی مرا در ڪًـنج سلوڪًـی درونی به تنهایی میڪًـشند

و روزے با لبخند می خوانید که او
با تمام تلخ نوشته هایش... رفتــــــــــــ ✔

3

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

● ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ●
••● ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ... ●••
••● ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ... ●••
••● ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ●••
••● ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﺑﻬﺶ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ ●••
••● ﻭ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﺩﻝ ﺑﮑﻨﯽ ●••
● ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ●
••● ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﯼ... ●••
••● ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﺵ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﯽ ●••
••● ﺍﻧﻘﺪ ﺭﻭﺵ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﯽﻭ ﺑﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺩﻗﯿﻖ ﻓﮑﺮﻣﯿﮑﻨﯽ ●••
••● ﻭ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﺳﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﺸﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ●••
● ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ●
••● ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺁﺷﻮﺏ ﻭ ﻧﮕﺮﻭﻧﯽ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﻧﻪ، ●••
••● ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮﻃﺒﯿﻌﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ .. ●••
••● ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ●••
••● ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺶ... ●••
••● ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪﺯﻣﺎﻥ ﺭﻭ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﻨه ●••
••● ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭﯼ ﺍﺯﺵ ﺧﺪﺍﻓﻈﯽ ﮐﻨﯽﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ .. ●••
••●ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺪﯾﺪﯾﺶ●••
●ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ●
••● ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺣﺮﯾﺼﯽﻭ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﻭ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ●••
●ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺒﻪ ●
♥ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻭﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﻮﺽ کنی...♥

3

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

در زنـدگی هرکس بــاید یک نفر باشد ...
مرد یا زن بــودنش مهـم نیست ...
فقط باید یــک نفـر باشد ...
یک آدم ...
یک دوســــــت ...
یک همـــــــدم ...
یک رفیـــــــــق ...
یک نفـر که جــویای حالــت باشد ...
که نگرانــت باشد ...
که تو را بهتــــر ازخـــــودت بشناسد ...
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است ..
شنیدن همین یک جمله کافیست تاکار و زندگی اش را تعطیل کند ...
و خودش را به تو برساند ...
آخر خوشبختــیست !!
یک نفر درزنـــدگیت باشد ...
که تنها نباشی ...
که تنها نمـــانی ...

4

این مطلب را پسند کرده اند.
محمد محمدپور 
محمد محمدپور

مردها سکوت می‌کنند ...

نمی‌توانند وقتی که ناراحت هستند، گریه کنند و بهانه بگیرند!

مردها نمی‌توانند به تو بگویند، منو بغل کن تا آروم بشم!

نمی‌توانند بگویند دلشان می‌خواهد در آغوش تو گریه کنند!

ممکن است خیلی تو را دوست داشته باشند اما نمی‌توانند صداشون رو مثل دختر بچه‌ها کنند و جیغ بزنند بگویند : عاشقتـــــــــــم !!

مرد همه اینها را قورت می‌دهد که بگوید یک مرد است ...

یک آدم محکم که می‌تواند تکیه‌گاهت باشد.

3

این مطلب را پسند کرده اند.

آخرین بازدیدکنندگان

(2751دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

محمد محمدپور کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.