داستان ورود موسى (ع) به مدین و ملاقات با شعیب (ع) از دیدگاه روایات
در کتاب کمال الدین به سندى که وى به سدیر صیرفى دارد، از او از امام صادق (ع) روایت کرده که در حدیثى طولانى فرمود: مردى از اقصاى شهر دوان دوان آمد، و گفت: اى موسى درباریان در مشورتند که تو را به قتل برسانند، پس بى درنگ بیرون شو، که من از خیرخواهان توام، پس موسى ترسناک و اندیشناک از مصر بیرون شد، و بدون اینکه مرکبى و حیوانى و خادمى با خود بردارد، پستى ها و بلندیهاى زمین را پشت سر گذاشت، تا به سرزمین مدین رسید، در آنجا به درختى رسید، و دید که در زیر آن، چاهى است، و مردمى پیرامون چاه هستند، و آب مى کشند، و دو دختر ضعیف هم دید که با خود رمه اى گوسفند دارند، پرسید شما چرا ایستاده اید؟ گفتند، پدر ما پیرى سالخورده است و ما دو دختر ناتوانیم، نمى توانیم با این مردان بر سر نوبت در بیفتیم، منتظریم تا آنان از آب کشیدن فارغ شوند، ما مشغول شویم. موسى دلش به حال آن دو دختر بسوخت، پس دلو را از آنان گرفت و به آن دو گفت گوسفندانتان را نزدیک بیاورید، پس همه آنها را سیراب کرد، دختران همان صبح زود که آمده بودند، برگشتند، در حالى که هنوز مردان برنگشته بودند. موسى سپس به زیر درخت رفت، و در آنجا نشست، و گفت: پروردگارا من بدانچه که به من از خیر نازل کرده اى محتاجم. و روایت کرده که: این را وقتى گفت که حتى به نیم دانه خرما هم محتاج بود، از سوى دیگر وقتى دختران نزد پدر برگشتند از آن دو پرسید امروز چطور به این زودى برگشتید؟ گفتند بر سر چاه مردى صالح دیدیم، که دلش به حال ما سوخت، و برایمان آب کشید، پدر به یکى از دختران خود گفت، برو آن مرد را نزد من آور، یکى از آن دو دختر با حالت شرم و حیا نزد آن جناب آمد، گفت پدرم تو را مى خواند تا مزد آب ک