فیسکوب ایرانیان - jdweblog - javad
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


javad
مدت زمان عضویت: 5 سال و 1 ماه و 27 روز و 57 دقيقه قبل


7476
نام کاربری: jdweblog
نام واقعی: javad

javad 
javad

13

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

حتما تا حالا فیلم هندی دیدین این روایت تصویری! که امروز گذاشتم حکایت این فیلمای هندیه

برای دیدن داستان تصویری به ادامه متن مراجعه کنین

3

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

5

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
javad 
javad

مورد داشتیم
پسره تو صف نونوایی از دختره پرسیده چند نفر جلوی شما هستند؟
دختره گفته:
دو تا خواهر بزرگتر از خودم هستند
ولی من برای ازدواج مشکلی ندارم،
ما اصلا از این رسمها نداریم


مورد داشتیم دختره خواسته گوجه بخره هواسش نبوده گفته یه کیلو برام گوجه بچین
فروشنده هم بهش گفته:چین چینو تو بچین
همه داشتن میگفتن بچین بچین

2

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad



2

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

3

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

دیشب بعد توافق رفتم خرید،کلی جنس خریدم گفتم چقدر میشه؟
فروشنده گفت دو ریال!
هیچی دیگه پول خرد نداشتم صد تومنی دادم،گفتم بقیه پول انعام!
بنده خدا فروشنده سکته کرد!

4

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

ﻣﯿﮕﻤﺎ؛
ﺣﺎﻻ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮔﺮﻭﻩ ۵+۱ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ؟ !
ﺍﺻﻼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯾﻪ؟ !
ﮐﺴﯽ ﺑﻠﺪﻩ؟؟ !!!!
ﺁﺑﺮﻭﻣﻮﻥ ﻧﺮﻩ ﺑﺨﻨﺪﻥ ﺑﻬﻤﻮﻥ

5

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

4

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad



شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …
تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.
چند دقیقه بعد در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟
– نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
– آها ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

9

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

9

این مطلب را پسند کرده اند.
نجوا و نیایش 
نجوا و نیایش

16

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
javad 
javad



یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن
کلاغه سفارش چایی میده، چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده
باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن
قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی

اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون
خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه

کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه:

آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری؟!

7

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

حکایت خرس و کلاغ



یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن
کلاغه سفارش چایی میده، چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده
باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن
قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی

اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون
خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه

کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه:

آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری؟!

10

این مطلب را پسند کرده اند.
javad 
javad

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

4

این مطلب را پسند کرده اند.

دوستان

دوست شده ام

همه »

گروه‌ها

(7گروه)

آخرین بازدیدکنندگان

(3547دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

javad کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.