من را دعوت کن به همان کافه دنج
بوی خوب عطرت
میز چوبی و نگاه مستت
دست من فنجانی
و غزل در دستت
وهوا,, ظاهرا پاییزی ست
وکمی ابری و سرد
عابران چتر به دست
پشت هم در گذرند
شنبه بارانی
گوش من تیز شد از خنده تو
و چه حال خوبی
روبه رویم گل گلدان محبت
و دو چشمت
که عجب غوغایی ست
من سوالی دارم؟
میشود چشم تورا دید و نمرد؟؟
میشود ایه قرانی بارانی را
لای این شعر سرود؟؟
میشود پلک نزد
قهوه تر از چشمت توی فنجان کدام کافه چیست؟؟
کافه چی فنجانم پیش چشم تو ربود
و در أن زل زد و گفت
وای برتو که چنین قهوه تلخی داری
مجیدندایی
که اینچنین به نگاهت دچار و حساس است
و مدتی است که هنگام دیدن چشمت
\"اعوذ بالله\" او \"اعوذ بالناس\" است
.
.
.
تمام شهر از ایمان به کفر بر گشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است
(منصوره ی فیروزی)
Deletar comentário
Deletar comentário ?