زیاده خواه نیستم !
جاده ی شمال... یک کلبه ی جنگلی...
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی...
کمی هیزُم... کمی آتش...مهِ جنگلی...
کمی تاریکی ِ محض... کمی مستی... کمی مهتاب...
و بوی یـار.. و بوی یـار... و بوی یـار ...!
تـو باشی
مـن باشم
و ...هــیچ !دااا
دنــیـا هم ارزانی خودشان ...
تو ﺍﯾﻦ چند ﺳﺎﻝ ﻋﻤﺮﻡ... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺧﻮﺏﻓـﻬﻤﯿــــﺪﻡ...ﮔــــــﺬﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿــــــﻮ ﺣﻞﻧﻤﯿﮑﻨﻪ...ﻣــــــﺎﺱ ﻣــــــﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!
دیگه آدم بودن از مد افتاده
اگه میخای امروزی باشی
باید گرگ باشی...
دیگر نه باز با باز است ، نه کبوتر با کبوتر !
این روزها زاغ هم برای مرغ عشق
لاف عاشقی می زند …
زکیه مسعودی
Deletar comentário
Deletar comentário ?