فیسکوب ایرانیان - AREYANINAZ - sh.samari  
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


sh.samari
مدت زمان عضویت: 2 ماه و 4 روز و 50 دقيقه قبل


64
نام کاربری: AREYANINAZ
نام واقعی: sh.samari

sh.samari 
sh.samari

زندگـے کردن
آن گونه که دوست دارید
خود خواهے نیست

خودخواهے آن است که
از دیگران بخواهید
آن گونه که شما
دوست دارید زندگـے کنند

4

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari


برف ده سالگي بخاطر ادم برفي هايش

برف چهارده سالگي بخاطر اخبار و تعطيلي هايش

برف هجده سالگي را درست يادم نيست در ميان افكار يخ زده بودم

برف بيست سالگي قدم زدن هاي عاشقانه و رد پاهايم

برف بيست و پنج سالگي به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد ...

5

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari


سولگی:
شیخ یونس ترابی سرابی:
انسان با سه چیز مغرور می شود :



1- نامِ بزرگ
2- خانه ی بزرگ
3- لباسِ فاخر

اما افسوس که بعد از مرگ!!!

1- نامش... مرحوم
2- خانه اش ... قبر
3- لباسش ... کفن

بر چرخِ فلک مَناز که کَمَر شِکَن است
بررنگِ لباس مَناز که آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرِ زمین شاه و گدا یک رقم است

https://telegram.me/joinchat/BjvC5TwCOUW0v0INtUj7mw

3

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari


هر انسانی، یک‌بار برای رسیدن به یک‌نفر دیر می‌کند و پس از آن برای رسیدن به کسان دیگر عجله‌ای نمی‌کند.

در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم!!

#پائولو_کوئلیو

sh.samari 
sh.samari


تا ماه شدی ، برکه شدم ، باتن تب دار
آیینه شدم ، محوشدی، تکه و تکرار

باید بنشینم ، بنوازم ، بنوازی
شهناز شوی ، ناز شوم با نفس تار

من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی
شاید که دری باز شود در دل دیوار

ای دورترین بغض زمین ، مرز نفس گیر
نزدیک تر از من به خودم ...وعده ی دیدار

غوغای غریبی ست میان من و این آه
ما هر دو شکستیم در این حادثه بسیار

باید بروم سمت غروبی که تو رفتی
یک صبح به تو ختم نشد باز هم انگار

محبوب من ای شعر غزل خیز دل انگیز
ای دوست ترین دوست ترین دوست ترین یار

sh.samari 
sh.samari

زن عاقل نمی پرسد: چقدر دوستم داری ؟؟؟
مرد چه بگوید ؟ خیلی ؟ زیاد؟ اندازه خدا ؟ این پاسخ ها برای گول زدن خودتان است

بدون مطرح کردن این سوال فقط بگویید: دوست دارم❤

4

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari

بیا ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺜﻞ شب ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
ﺯﻣﯿﻨﺶ ﻫﺴﺖ
ﻫﻮﺍﯾﺶﻫست

ﺧﺪﺍﯾﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺎ
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﺳﺮﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺭﻫﺎﯾﺶ ﮐﻦ ﮐﻤﯽ ﺑﮕﺬﺭ
ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻧﯿﺎﺑﺮﺍﯼﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ.

6

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari

لقمان حکیم گفت:
من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛
و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم
که هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست...

2

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari

صبح است و دلم به مهر باور دارد
آبان که گذشت دل به آذر دارد
پاییز برای من شده این تعبیر:
فصلی که فقط خاطره در سر دارد..

4

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari


هوای یکدیگرراداشته باشید
دل نشکنید

قضاوت نکنید
هنجارهای زندگی کسی رامسخره نکنید

به غم کسی نخندید
به راحتی ازیکدیگر گذرنکنید

آدمها دنیادو روزاست
هوای دلتان راداشته باشید

6

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari


همسرم خیلی بد غذاست. ولی از همون اول مهر تأیید زد به آشپزی من. تو این سالها هم کم و بیش همه جا از دستپختم تعریف میکرد. فقط گاهی رو بعضی غذاها پیشنهاد میداد یک کم آبدارتر درستشون کنم. با اونکه اصولا غذای خشک رو ترجیح میداد.
بعداز چندسال که جمعه ها خونه پدرشوهر مهمان میشدیم، امسال که مادرشوهرم کمی کسالت داشت ناهار درست میکردم و میرفتیم خونه شون و دور هم بودیم. یک بار که داشتم ناهار رو آماده میکردم همسرم گفت: "میشه یک کم آبکی تر درست کنی خورشت رو؟ آخه مامان اینطوری درست میکرد برامون".
من هم که برام فرقی نداشت به خواسته ش عمل کردم. وقتی ظهر خونه پدرشوهرم داشتم غذا رو گرم میکردم به مادرشوهرم گفتم: "حسین گفت شما این مدلی دوست دارین."
لبخندی به صورت مهربان مادرشوهرم نشست و گفت: " الآن که دو نفر شدیم، مثل قدیما، دیگه آبکی دوست نداریم. این مدل مال زمانی بود که شکم پنج تا بچه قد و نیم قد رو باید با یک حقوق کارمندی پدرشون سیر میکردم".
لبخندش همچنان رو صورتش نشسته بود و ادامه داد.. "مادر بودن سخته.. مادر که باشی باید مدیر باشی.. جوری امورات خونه رو بچرخونی که کسی بهش برنخوره و همه راضی باشن، کاری کنی که همیشه اوضاع مرتب بنظر برسه"..

حرفهاش بدجور به دلم نشست. و من داشتم فکر میکردم خورشتهای آبکی دوران مجردی همسرم به قدری لذیذ بوده که الآن هم گاهی هوس میکنه و هنوز نمیدونه دلیل آبکی بودن اونها چیه و بهش به چشم نوعی طبخ نگاه میکنه که من اسمش رو گذاشتم "آشپزی مادرانه".

5

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari

خواهر/M:
حوالی
بعضیـها
آنقدر هـوا
دلچسب‌است
ڪه‌دوست‌دارے
یڪــ خانه نقلـــــے
ڪنارشان اجاره ڪنی
و باخیـــالِ راحـت‌زندگی
را بـا آرامــش تنفــس ڪنی...

2

این مطلب را پسند کرده اند.
sh.samari 
sh.samari

خانم مخنفی:
دیروز زنی را دیدم که مرده بود
و مثل ما نفس می‌کشید،

راستی یک زن چطور می‌میرد
مرگش چگونه است

یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمی‌کند
یا دست کسی را نمی‌فشارد
یا منتظر
آغوشی نیست
یا حرف عشق که می‌شود پوزخند می‌زند...

"آری زن‌ها اینگونه می‌میرند"

3

این مطلب را پسند کرده اند.

عضو جدید

@sh.samari سلام ، به خوش آمدید (نسخه اندروید) ...

اطلاع رســـان شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان ...

1

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.

آخرین بازدیدکنندگان

(107دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

sh.samari کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.