مرا یارای گفتن نیست پ
من از قونیه می آیم
من از دیدار آن تهاترین مردی که در پس کوچه های شهر می گردید
و انسان آرزو می کرد
خد ا مردی که بار آن همه اندیشه را بر شانه ی حکمتش می برد
و در شب های تنهایی غم بی حاصلی های مرا می خورد
من از قونیه می آیم و خورجین حیاتم را پر از پند کسی کردم که هر شب از پریساران شعرش با دل من گفتگو می کرد