دلتنگی ماهی کوچولو
آمدم تا گلبرگی از خاطراتم را به صفحه کشانم
تا دوباره با دلم شهر الفبا را به آشوب بکشانم
آمدم تا در شهر زمان با همین عقربه های ساعتم کودتا کنم
آمدم تا ورق پاره ای از عشقم را با کلمات غبار آلود کنم
از کجا گویم از آن عشق ابدی که زندگی ام را دگرگون کرد
یا از روزها وشب های دلتنگی و انتظار
حتی دیگر عقربه ها نیز شرمسار شدن از این انتظار بی وقفه دلم
چجوری تاب آورم زندگی را که دلیلش خنده های اوست
آه نمیکشم چرا که ترس دارم زندگی دلبرم ویران شود
عمریست در آتش عشقش میسوزم
سنگ ها خورده ام حقارت ها کشیده ام
چه گویم از زهر کشنده این کژدم ها
تنی خسته و پر از درد دارم
گاهی اشک هم نمیتواند مرا تسکین دهد
درو دیوار اسمت را فریاد میزنند
بیا نازم که تاب و توانم رفته
بیا نوش داروی من بیا که دارم زجر میکشم
وگفته اند نوش دارو بعد مرگ سهراب چه سود