نامه ای از خانۀ سالمندان
تیک تاک ساعت اینجا مرا یاد تو می اندازد
پسر کوچک من یادت نیست
تا سحر بر سر بالین تو بیدار نشستم
که مبادا پشه ای
بزند نیش بر آن صورتِ زیبای تو فرزندِ گلم
یا که در نیمۀ شب ها نکند شیر بخواهی
و من از گریه و بی تابی تو
خواب ، وغافل باشم
پسر دلبندم
من در اینجا پدری می بینم
که به تنهایی خود می گِرید
مادری گوشۀ دیوار پریشان وضعیف
خیره بر سقف
و شاید مرگ است
حال و احساسِ همه طوفانیست
و به هر ثانیه یک عُمر تلاطم دارد
سوز این حالِ غریب
می زند طعنه به سرمای وجود
و چه اینجا سرد است
وای انگار زمستان شده است
نکند خوب نپوشی تو لباس
نکند خوب نپوشی تو لباس
تمام تنشِ ذهن من است
چون که در لرزشِ دستانِ نحیفم انگار
نیست دیگر که توانی به پرستاری تو
من در این حالِ ضعیف
من در این حالِ به ظاهر دَم مرگ
از خدا میخواهم
برود خار به چشمم اما
نرود خار به پای تو عزیز مادر
تقدیم به تمام والدین بی ملاقاتی
در آسایشگاه سالمندان...
ℳ
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
ایمان محجوبی
« ℳ خاک تو سر اولادی که عرضه ی نگهداری والدینشو نداره»
------------------------------------
خودشو کنترل کن
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
ℳ
تو قران اومره به والدینتون اف هم نگین.حالا اینا....خاک عالم به سرشون
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
ایمان محجوبی
« ℳ من آرومم.ولی...
تو قران اومره به والدینتون اف هم نگین.حالا اینا....خاک عالم به سرشون»
------------------------------------
شما خودتو ناراحت نکن واسه قلبت ضرر داره
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
ℳ
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟