شاید جمعه ای دیگر....

ولی هر چه که هستیم غروب آدینه آئینه دلمان تار میشود و غربت تمامی وجودمان را میگیرد

شاید خود ندانیم چرا ولی دل بهانه ی تو را میگیرد و تورا میجوید

تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟

.................................

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟

.................................

تو امر کن سر خود را بدست می گیرم

ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟

.................................


میان خلقت من با گل تو رابطه ای است

من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟

.................................


هوای دیدن سرداب غیبتت دارم

به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟

.................................


اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو

به صرف نان و پنیرم چرا نمی آیی؟

پسند