سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم .
مصطفی بیگدلی
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
محبوب
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
مصطفی بیگدلی
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟