حوالی خیال من حبابی از رویا به نقش نشست و بغض سنگین گلو در حجم گرم یک قطره جای گرفت، انبوهی از صفوف منظم شمشاد هزار مرز پر گود سنگ و یک سطح پر نقش با علامتی از یک نام.... و یک بغل مورچه برای مراسم ختم یک انسان و چه وفادارند این خاکزیان ریز جثه که در کوچ سخت خانه هاشان راهی هرچند سخت برای تنفس آدمی باز می کنند و آیا در فردای سنگی من،این شمشادها چند ساله خواهند شد?
عاطفه
Удалить комментарий
Вы уверены, что хотите удалить этот комментарий?