ساحل افتاده گفت:«گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه كه من كیستم»
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت:
«هستم اگر می روم گر نروم نیستم»
«محمد اقبال لاهوری»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند .
این، تن فرسوده را،
پای به دامن كشید؛
و آن سر آسوده را،
سوی افق ها كشاند.
***
ساحل تنها، به درد
در پی او ناله كرد:
«موج سبكبال من،
بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست.
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نیست.
«هستم اگر می روم» خوشتر ازین پند نیست .
بسته به زنجیر را لیك خوش آیند نیست.»
***
ناله خاموش او، در دلم آتش فكند
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ ای دل اندیشمند؟
گفت:«به پایان راه، هر دو به هم می رسند»
عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم:
سینه كشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اكنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است