فیسکوب ایرانیان - hamid_jafari - حمید جعفری
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


حمید جعفری
مدت زمان عضویت: 6 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 20 دقيقه قبل
نویسنده و محقق سردبیر و ویراستار [درباره]
کتاب-علم-مقالات [علاقه]
حمید جعفری فریاد می زند:

1040
نام کاربری: hamid_jafari
نام واقعی: حمید جعفری

حمید جعفری 
حمید جعفری


دانلود کتاب قادر متعال در کتابناک از لینک زیر

http://ketabnak.com/book/86679/%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%B...9%84لینک:
حمید جعفری

1

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری


زیر بارانِ تو ایستادم

وقتی چترِ همه باز بود


یا علی بن موسی الرضا

حمید جعفری، اسفندماه 96

حمید جعفری

6

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

4

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

10

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

6

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

8

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

3

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

حمید جعفری

2

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

داستان کوتاه سُم(نویسنده حمید جعفری)-قسمت دوم

کسی داخل آن بود. از پشت شیشه ی مات، به داخل نگاه کردم. موهای مشکی بلند و بخار آب. همسرم بود. دوست داشتم که داخل می رفتم اما حوصله ی رفتارهای وسواس گونه اش را نداشتم.
پشت در، روی صندلی پلاستیکی به انتظار نشستم. ترس به جانم افتاده بود. دوست داشتم فریبا خیلی زود بیرون بیاید.
ناگهان نگاهم به زیر در حمام افتاد. مو بر تنم راست شد. چشمانم خیره مانده بود. صدای نفس نفس زدنم را می شنیدم. پاهای او مثل پای آدمی نبود و شبیه سُم چارپایان بود. در داستان های کهن شنیده بودم که پاهای اجنه شبیه سُم چارپایان است
دیگر نتوانستم تحمل کنم. با داد و فریاد به سمت هال فرار کردم. وقتی به وسط هال رسید، نمی دانستم که باید چه کار کنم! در همین حال بودم که در اتاق خواب باز شد و فریبا بیرون آمد و گفت:
چی شده عشقم.!
مگه تو حموم نبودی؟
نه! مگه ندیدی که همین الان از اتاق اومدم بیرون.!-
حتمن خیالاتی شدم. خیال کردم توو حموم جن هس.
-جن؟ از کجا فهمیدی؟
-از پاهاش، شبیه سُم چارپاها بود.
فریبا نیشخندی زد و بعد با انگشت به پاهایش اشاره کرد و گفت:« اینطوری!»

حمید جعفری

1

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

داستان کوتاه سُم(نویسنده حمید جعفری)-قسمت اول
بعضی حرف ها- داستان ها گفتنی نیستند. شاید بهتر باشد که آنها را زیر قالی پنهان کنیم و بی اندیشیم که اصلن وجود ندارند. آنها را به هیچکس نمی توان گفت چون عادی نیستند. آنها همچون بسیاری از کلیشه ها که می خوانیم یا می شنویم، خُنثی نیستند. فلسفه دارند. حرف دارند. ضجه دارند و...
گاهی وقت ها که در آپارتمان، تنها روی راحتی لم داده ام، احساس می کنم تنها نیستم. فکر می کنم در کنارم، کسی نشسته است اما نیست. گاهی هم تصور می کنم که از قهقرای تاریکی تراس، نگاهم می کنند اما باز هم هیچکس نیست. نمی دانم چه کنم! به ضجه های احساسم دل ببندم یا رعشه های نگاهم. مرئی ها یا نامرئی ها! وقتی به برخی از تصاویر موهوم که گاهی از جلوی چشمانم با سرعت عبور می کنند می اندیشم، می لرزم، می ترسم. مثل نیمه شب هایی که با کابوس هولناک از خواب می پرم. ترس عجیبی به جانم می افتد. قابل گفتن- نوشتن نیست فقط همین که، حس می کنم در اطرافم چیزی هایی هستند که می ترسانندم.
این بود شرح حالم تا آن شب کذایی، اما از آن شب به بعد دیگر نه! شبیه روانی ها شدم. با یک کابوس مرگبار از خواب پریدم. خودم را خراب کرده بودم. تا اذان صبح چیزی نمانده بود. سراسیمه به سمت حمام راه افتادم. از داخل آشپزخانه همان تصاویر نامرئی را احساس می کردم ولی مثل همیشه بی خیال از کنارشان گذشتم. با هر ترس و لرزی بود، به حمام رسیدم.

حمید جعفری

1

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرمو نازک چست و چابک
بادو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده داستان های نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا

حمید جعفری

3

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

آمـدي، جـانم به قـربانت ولي حالا چـــــرا ……….. بي‌وفـــــا حالا كه من افـــتاده‌ام از پا چــرا
نوشــدارويي و بعد از مرگ سـهراب آمدي ……….. سنگدل، اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا
عـمر ما را مهلت امـروز و فرداي تو نيست ……….. من كه يك امــــروز مـــهمان توام، فردا چرا
نازنينــــــا ما به ناز تو جــــــــواني داده‌ايم ……….. ديگر اكـــنون با جـــوانان ناز كن با ما چــرا
شهریارا

حمید جعفری

5

این مطلب را پسند کرده اند.
حمید جعفری 
حمید جعفری

زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند..
سهراب سپهری

حمید جعفری

2

این مطلب را پسند کرده اند.

عضو جدید

@حمید جعفری سلام ، به خوش آمدید ...

اطلاع رســـان شبکه اجتماعی فیسکوب ایرانیان ...

2

این مطلب را پسند کرده اند.

1

این مطلب را داغ کرده اند.
aramesh 
aramesh


زیباترین قسم و سوگند سهراب سپهری:

به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم..

1

این مطلب را داغ کرده اند.

دوستان

گروه‌ها

(85گروه)

آخرین بازدیدکنندگان

(888دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

حمید جعفری کسی رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان معرفی نکرده است.