فیسکوب ایرانیان - dada123 - مهران  
سلام دوست عزيز،
به شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان خوش آمديد. براي استفاده از تمام امکانات شبکه ، شما بايد عضو اين سايت باشيد.
عضويت در شبکه اجتماعي فیسکوب ایرانیان رايگان است و هميشه هم رايگان خواهد ماند!
براي عضويت بر روي اين [لينک] کليک کنيد.


تولد1.gif تولد14.gif تولد9.gif ت مبارك.gif
مهران
مدت زمان عضویت: 2 سال و 7 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبل

مهران فریاد می زند:

36841
نام کاربری: dada123
نام واقعی: مهران

MISS M 
MISS M

کتاب مقدس آدم برفی ها،یک آیه دارد -دلگرم نشو...!!

7

این مطلب را پسند کرده اند.
MISS M 
MISS M

کتاب مقدس آدم برفی ها،یک آیه دارد -دلگرم نشو...!!

7

این مطلب را پسند کرده اند.

Sanaa16

من اهل دوست داشتنم

تو اهل کجایی؟!

1

این مطلب را پسند کرده اند.

Sanaa16

از تو حرکت
از من دوست داشتن
برکت از این زیباتر؟؟!!!

3

این مطلب را پسند کرده اند.
ایپک گرافیک 
ایپک گرافیک



اینان که با غبار حوادث رسیده اند
صد ماجرا به شهر خطر آفریده اند
رزم آوران عرصه شور و شهامتند
با خنجری ز خون، دل شب را دریده اند
در جاری عبور زمان، در حضور دوست
بر خاک فرش، پاره تن گستریده اند
اینان امیر قافله رستگاری اند
تا اوج قله های شرف پر کشیده اند
شب را شکسته اند و به مقصد رسیده اند


4

این مطلب را پسند کرده اند.
مرتضی 
مرتضی

5

این مطلب را پسند کرده اند.
مرتضی 
مرتضی

به بابام میگم تیغ اصلاح داری؟
میگه نه.. برو بیرون بخر









برا شب نون هم بخر.
یه سر برو تا اون داروخانه شبانه روزیه ،یه قرص معده هم بخر.
میوه هم بگیر که نداريم o_O
ماشینم بنزین نداره زحمت اونم بکش



گفتم : نه ..احساس میکنم ته ریش بهم میاد...

8

این مطلب را پسند کرده اند.
مرتضی 
مرتضی

توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم

یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه
که ازهمه چیز برتر است

تو جمعمون یه بازاری بود سریع گفت:

تازه عروس مجلس گفت:
شوهرش گفت:

کودک دبستانی گفت:

بازاري پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه سکه

گفتم: ارباب! اینا
گفت: پس بنویس
گفتم: بازم نمیشه
گفت:

خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه

مادر بزرگ گفت: مادرجان، !
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت:

ديگری خندید و گفت:
یکی از آن وسط بلندگفت:
خنده تلخی کردم و گفتم: نه

اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !

هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم

شاید کودک پا برهنه بگوید:
کشاورز بگوید:
لال بگوید:
ناشنوا بگوید:
نابینا بگوید:

و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:

خدا

8

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

به جهت اين که احمق هستم

شخص جواني گندم بر در آسياب برد که آرد نمايد. اتفاقا آسيابان مشغول کاري بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از ساير جوال ها گندم بيرون مي آورد و در جوال خود مي ريخت.

آسيابان متوجه شد و گفت: اي احمق! چرا چنين مي کني؟
گفت: به جهت اين که احمق هستم.

گفت: اگر راست مي گويي چرا از جوال خود گندم بيرون نمي آوري و به جوال ديگران نمي ريزي؟
گفت: اکنون که چنين مي کنم يک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

3

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش

گفته اند وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز معلم کلاسشان نامه ای را به ادیسون داد و گفت آن را به مادرت بده.
مادر ادیسون نامه را باز کرد و دید نوشته: فرزندتان کودن است، مدرسه ما جای کودن ها نیست.
ولی مادر، نامه را برای ادیسون این گونه خواند: فرزند شما نابغه است مدرسه ما نمی تواند بیشتر از این آموزش دهد شما شخصا آموزش او را به عهده گیرید. و مادر ادیسون در منزل به او آموزش می دهد و با او کار می کند.
ادیسون در 13 سالگی اولین اختراعش را به ثبت می رساند.
مدتی پس از فوت مادر، یک روز ادیسون برای خود جشن تولد می گیرد و در آن جشن،
صندوق خاطرات مادرش را آورده، نامه را در جمع بازکرده تا به همه بگوید
که من از بچگی نابغه بودم؛ با دیدن اصل نامه شروع به گریه می کند
و در آنجا او پی می برد چطور مادرش از ادیسون کودن، یک ادیسون نابغه ساخت.

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

3

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

داستان طمع
و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید

ماشین بهش زد و فرار کرد …

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید

پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه

صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید

واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

4

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

داستان پیر شی نوبتی نشی
یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.»
سوال کردم: «حاجی نوبتی دیگه چیه؟»

گفت: «فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه‌ات رو نداشتی، بین بچه‌هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست.»

از خداوند درخواست دارم که به تمامی ما انسان‌ها عمر با عزت عطا کند
و هیچ کدوم ما هیچ‌وقت نوبتی و محتاج نشیم!

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

4

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»
شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»
بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»
شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»
بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»
شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»
بچه شتر: «چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»

شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنند.»
بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن‌های بیابان است.»
بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»
شتر مادر: «بپرس عزیزم.»
بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟»

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

3

این مطلب را پسند کرده اند.
گمشده 
گمشده

داستان یک شانس برای تغییر زندگی
برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد
و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد.

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد.

در نامه نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

دوستی دارم باید کمکم کنید پیداش کنم

3

این مطلب را پسند کرده اند.

ستاره

یاد گرفته ام
بگریم بی دغدغه
بخندم بی بهانه
برقصم بی ترانه
برنجم بی گلایه
و نظاره کنم آنچه نیستم
و نبینم آنچه هستم

4

این مطلب را پسند کرده اند.

دوستان

همه »

دوست شده ام

همه »

گروه‌ها

(13گروه)

آخرین بازدیدکنندگان

(19637دفعه)
ابتدا وارد سایت شوید .

دعوتنامه

(1کاربر)
مهران تاکنون 1 کاربر رابه جامعه مجازی فیسکوب ایرانیان دعوت کرده است.